تو که باشی، هراس از هیچ ندارم!
نفست که باشد، اکسیژن را هم نمیخواهم!
تو که باشی، الفبای فارسی را هم نمیخواهم؛ خود تو واژههای پر از احساس من میشوی.
افق چشمانت بلند پروازی من میشود و حضورت نامی روزهایم.
میخواهم از چشمانت بگویم، از دریای بیکران نگاهت؛ طعم نگاهایت برایم چشیدنیست.
لمس ستارهی چشمک زن سیاهی شب چشمانت، برایم آینهی تعلق است.
دور تا دور حیاط خانهی قدیمی قدم میزنم و حضورت را در آغوش میکشم، فاصلهی من و تو فرسخ هاست اما درک بودنت نزدیک تر از شاهرگم به من است.
نردههای ایوان را میبینی؟
همینها برای من در نبودنت، حکم میلههای اسارت را دارد.
گلدان ها را روی پلههای چوبی میبینی؟
من خاکم و تو گل اقاقیای آن!
فانوس های آویزان از سقف ایوان رو دیدهای؟
اینها همان قاصدک نوید بخش آرزوهایم، برای آمدنت است!
چه میشود، ناگهان در چوبی باز شود و پیکرهی رخش مانندت میان چارچوب در نقش بندد، آنوقت است که حاضرم از بلندی اورست با پاهایی عریان به سمتت بدوم و غرق ابرهایپنبهایِ آغوشت شوم.
روی پنجه بایستم، غرق چشمانت شوم و همه چیز را به دست فراموشی دهم؛ آخر میدانی چشمانت برای جسم ضعیف من کوه استقامت است.
آن وقت است که شیرینی پلک زدنهایت را به جان میخرم، بهایت هر چه باشد میدهم؛ کافیست حضورت را به من ببخشی!
اناری را از درخت وسط باغچه میچینم و آن را پیشکش آمدنت میکنم.
تو بیا و آن انار ترک خورده را با سبد مهربانیهایت بچین و دانههای پر تب و تابش را میان لبهای من بگذار تا فقط یکبار دیگر طراوت چشمانت را لمس کنم!…
میدانی بهایت هرچه باشد، میدهم؛ حتی به قیمت جان ناقابلم!
#مائده_ش
نهه